تبليغاتX
خورشید خانوم ...
خورشید خانوم ...
 

 

 

 

سبز می رفتی ولی رویای سرخی در سرت

آیه هایی از یقین در کوله بار باورت

کوچه لبریز غم و شادی و بغضی ناگزیر

آب میشد چشمهای مادرت پشت سرت

مثل دریایی عمیق و مثل کوهی استوار

یک غروب زخم خورده سرخی انگشترت

گرچه می خندیدی و آرام می رفتی ولی

موج می زد در تو دریای دل خونین ترت

عقل حیران مانده از شوقی که در چشمان توست

عشق ققنوسی که پر می گیرد از خاکسترت

...دشت را عطر بهار سرخ تو پر کرده است

زخمهای عاشقی گل داده روی پیکرت...


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
با غربت آیینه کم کم خو گرفته

مردی که با باران نم نم خو گرفته


مردی که از لبخند هایش می گریزد

مردی که باور کرده  با غم خو گرفته


عشق تو شد یا کفر من؟ فرقی ندارد

این سیب با دستان آدم خو گرفته


دل داده ام بر هرچه باداباد یعنی

پاییز دیگر با بهارم خو گرفته


دیگر بهشتم را به یادم هم نیاور


این مرد دیگر با جهنم خو گرفته...


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |