
سبز می رفتی ولی رویای سرخی در سرت
آیه هایی از یقین در کوله بار باورت
کوچه لبریز غم و شادی و بغضی ناگزیر
آب میشد چشمهای مادرت پشت سرت
مثل دریایی عمیق و مثل کوهی استوار
یک غروب زخم خورده سرخی انگشترت
گرچه می خندیدی و آرام می رفتی ولی
موج می زد در تو دریای دل خونین ترت
عقل حیران مانده از شوقی که در چشمان توست
عشق ققنوسی که پر می گیرد از خاکسترت
...دشت را عطر بهار سرخ تو پر کرده است
زخمهای عاشقی گل داده روی پیکرت...
ولي براي عده اي چه خوب شد نيامدي...
عشقي كه به غير توست حائل باشد
با آمدنت بر آسمان واجب شد
هر نيمه ماه٬ ماه كامل باشد...

یک زخم کهنه است نشان من و غزل
از سالهای دور میان من و غزل
یک زخم کهنه است که سر باز می کند
در بیکرانی از هیجان من و غزل
تو بیت بیت می چکی از شعرهای من
تو واژه واژه در شریان من و غزل
تو آهوی رمیده شعری که سالهاست
دنبال تو دویده کمان من و غزل
من از تو حرف می زنم و شعر می شود
با هم یکی شده است زبان من و غزل!
مردی که با باران نم نم خو گرفته
مردی که باور کرده با غم خو گرفته
این سیب با دستان آدم خو گرفته
پاییز دیگر با بهارم خو گرفته
دیگر بهشتم را به یادم هم نیاور
این مرد دیگر با جهنم خو گرفته...